دل نوشته ها

خانه | پروفایل مدیر | ایمیل | | | طراح قالب
  شـــماره ۶ ســه شـــنبه ۱۳ تیــــر۱۳۹۱

 

            قرمز پوشان اسپانیا بر بام فوتبال اروپا

                  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان عزیزم  دهاتی تنها، بهاره بابایی، کتایون ازجوانه های سرخ امــــید

زهرا ستاره ی سرخ، خدیجه عبادی، مریم مزروعی، سیب آبی، ماریــــــــا

اولیایی، زهرا بهرامی معصومه رشنو، نرگس طاهرخانی،زهرا کریمی وزهرا

لطفی،به هفته نامه ی سه شنبه ها خوش آمدید..حضورتان مبــــارک  دل

همه ی ما و ورودتــــان  لبریز از آرامش و صمیمیت.. باما باشید و تنهایمان

                                           نگذارید 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 21:59  توسط   | 

             صدای هوادار

 

توجه                                                                      توجه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 مسولیت پیام های هواداران و تبعات وحواشی احتمالی بعد از آن به عهده

 ی مدیریت هفته نامه نمی باشد بلکه برعهده شخص پیام دهنده است.بنا

 براین از همه دوستان عزیزدرخواست میکنیم که ازگذاشتن پیامهای توهین

 آمیز، غیر اخلاقی،سیاسی و.... و همچنین پیام هایی با هویت ناشــــناس

 خودداری کنند چرا که این پیام ها هیچوقت توسط مدیریت وبلاگ تایـــــــید

 نمیشوند.با تشکر از همه ی شما.ارادتمند همیشگی تان امیـن زارعـــــی

                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ژینا شبح سرخ:بچه ها من اگه همه ی شما را تو وب جمع نکردم ژیـــــــنا

نیستم،بیایید به یاد اون روزای خوبمون تو ماهان دوباره دور هم جمع بشیم

هر چند بی معرفتی های بعضی هادلمون رو سوزونده،تورو خدا اگه دوست

ندارید باهامون باشید بهمون بگین و بای بدین و ال بخداا شماره تون تــــــو

گوشی هامون خاک میخوره. دوستی فقط داشتن شماره و ماهی یــک بار

تک زدن نیست.خیلی از دست خیلی ها دلگیرم و فقط من نیستم که ایـــن

حرفمه،این حرف همه ی ماست..من خیلی دوستامو دوست دارم و حاضر

نیستم از دستشون بدم.مخلص شما ژینا شبح سرخ

 

منیژه رحمانی و نرگس طاهرخانی: محبوبه من عزیز من بدون غصه تو غصه

ی ما هم هست برای سلامتی بابای نازنینت از صمیم قلب دعا می کـــنیم

تولد خانم خانما ، بامعرفت ترین بچه های ماهان ، بهترین دوست،نازیــــلای

عزیزو رو با هزاران هزار شاخه مریمی تبریک میگیم.خانومی تولدت مبـــارک

جای مینو فرجی اینجا خالیه باید بیاریمش...مینو جان داشته باش که اومدیم

سراغت آبجی همیشگی من

 

کتایون از جوانه های سرخ امید:سلام بر وبچ یه کم اونور تر برین منم بیـام

دیگه!می بینم که دوستان هستندو یادی از ما نیست،بیخودی دارم خودمو

واسه بعضیا می کشم!!بازم دم آی زارعی گرم که اسممونو لا به لای اون

همه اسم جا ننداخت...آهای نبینم کسی خدیجه مداحی منو ناراحت کنه

ها!!

 

مریم سرخترین دختر مشرقی: آدمی خود به خود نمی افتد......اگر بیوفتد از

همان سمتی افتاده که به خدا تکیه نکره

 

ساحره عباسی از تهران: جوووووونم اسپانیا!!!!!!!!!خدایی حال کردین؟ نه

واقعا حال کردین چه جوری سرور کل جهان،اسپانیای قهرمان ایتالیارو 4تایی

کرد،له و لورده کرد، چه جوری تحقیر کرد؟؟؟تبریک میگم به بروبچ اسپانیایی

سرور کل جهان فقط اسپانیای قهرمان

 

ساحره عباسی: تقدیم به ستاره ی سرخ آبجی زهرا جونم،عزیزدلم،خیلی

خوشحال شدم صدای قشنگتو شنیدمآبجی یه چیزی بگم به کسی نگـــیا

نه آبجی،بزار اصلا جلوی بروبچ ماهانی بگم میخوام بگم خیلی خیلی خیلی

دوستت دارم. ماچ ماچ

 

جت روی قرمز: از اینکه تمام رفقای قدیمی را دور همدیگه میبینم خیلــی

خوشحالم،زینب پیزارو خیلی مخلصتم،تو آسمونا دنبالت میگشتم تو سایت

پیدات کردم.الکس سرخ برادران شهرکی هم به یادت هستند،علی اصــغر

الان کربلاست

 

دهاتی تنها از جاده چالوس: سلام!بازم سه شنبه شد،بازم بـــــــــــــــوی

ماهان،یادش بخیرکه روزا رافقط به امید سه شنبه شب میکردیم،چه روزای

سختی بودبدون ماهان و ماهانیا اما دیگه سختی تموم شد. داش امینمون

سه شنبه هامونو نورانی کرد..داش امین دمت گرم.اگه اجازه بدین میخوام

بیام تو جمعتون

 

مهدی پور ریحان وزینب ایرانپرست:بر آنچه گذشت وآنچه شکست حسرت

نخور...اگه زیبا بود با گریه شروع نمیشد

 

صدیقه ازشیاطین سرخ ازخرم آباد:پرسپولیس قهرمان محبوب قلب عاشقان

آنکس که تو را ازم بگیرد،شب تب کند و سحر بمیرد

 

فاطمه فضل الهی: قلب من به تیغ کسانی زخم برداشت که از آنها انتظار

محبت داشتم

 

روح سرخ(ماریا اولیایی): نازنین محمدی عزیز یه دنیا دوستت دارم

 

خدیجه عبادی از قزوین: خدیجه مداحی، زینت دیزآبادی،نازیــلا نجـــــــــف

آبادی،مهسا مزاحم قرمز، مینا پژمانفرد،پــگاه ارشــــــــــدی، لیلـــــــــــی

کریـــــــمی،فاطــمه ازخواهران همیشه غــریب، مریـــــــــــــم درویشی،

دوســـــــــــــــــــــــتان عــــــــــــــــــــزیزم تولـــــــــدتان مــــــــــــبارک

 

اکرم طالبی: پرسپوليس سرور سپاهانه!طرح به حساب نياوردن استقلاليا

 

ژینا شبح سرخ: سلام بچه ها پیاممو درحالی دارید میخونید که دارم میـرم

جمکران،نایب زیاره همتون هستم وروز عزیز نیمه ی شعبان برای همه تون

دعا میکنم،امیدوارم که آقا منو بپذیره و آرزوهامو برآورده کنه...دوستتون دارم

 

ژیناشبح سرخ،مارال،کتایون:برای پرسپولیسم!چشم ها راشستم جوردیگر 

دیدم بازهم سود نداشت..آره پرسپولیس تو همان بودی که باید دوســـــت

داشت

 

زهرا کریمی:پرسپولیسم حک شده ای در من چونرد پای دندانی بر شقیقه

ی سیبی سرخ

 

زهرا لطفی: دو چیز از یاد آدم نمیره:دوستای خوب و روزای خوب!اما یه چیز

همیشه تو قلب آدم میمونه:روزای خوب که با دوستای خوب گذشت..سلام

به همه ی ماهانیا!بچه ها دلم خیلی براتون تنگ شده

 

بهاره بابایی:همنفس من نازیلا نجف آبادی15 تیرتولدت مبارک.ایشالاهمیشه

سلامت و خوشبخت باشی...دوستت دارم خیلی زیاد

 

مریم: بنویسید به دیوار سکوتعشق سرمایه ی هر انسان است...بنشانیدبه

لب حرف قشنگ..حرف بدوسوسه ی شیطان استو بدانید که فردا دیر است

و اگر غصه بیاید اممروز تا همیشه دلتان دلگیر است...پس بسازید رهــی را

که کنون تا ابد سوی صداقت برود و بکارید به هر خانه گلی که فقط بـــــوی

محبت بدهد

 

ملیکا از حکومت امبراتوری سرخ:متولدین تیر ماه ماهانی های دوسداشتنی

میلاد باکتان مبارک همیشه سبز باشید

 

ملیکا از حکومت امبراتوری سرخ:نامت چه بود؟آدم/فرزند؟من رانه مادری نه

پدری، بنویس اولین یتیم خلقت/ محل تولد؟بهشت پاك/اینك محل سكونت؟

زمین خاك/آن چیست بر گرده نهادی؟امانت است /قدت؟روزی چنان بلندكه

همسایه خدا،اینك به قدرسایه بختم به روی خاك/اعضاء خانواده؟حوای خوب

و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك/روز تولدت؟روز جمعه،به گمـانم روز

عشق/رنگت؟اینك فقط سیاه ،ز شرم چنان گناه/چشمت؟رنگی به رنـــــگ

بارش باران ، كه ببارد ز آسمان/وزنت ؟نه آنچنان سبك كه پرم از هـــــــوای

دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك/جنست ؟نیمی مرا ز خاك

نیمی دگر خدا/شغلت ؟در كار كشت امیدم/شاكی تو ؟خدا/نام وكیـــل ؟آن

هم خدا/جرمت؟یك سیب از درخت وسوسه/تنها همین ؟همین!!!!/حكمت؟

تبعید در زمین/همدست در گناه؟حوای آشنا/ترسیده ای؟كمی/ ز چه؟كــــه

شوم اسیر خاك/آیا كسی به ملاقاتت آمده؟بلی/كه؟گاهی فقط خـــدا/داری

گلایه ای؟دیگر گلایه نه؟، ولی.../ولی چه ؟حكمی چنین آن هم یك گـناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟زیاد/برای كه؟تنها خدا /آورده ای سند؟بلی /چه ؟دو قطره

اشك /داری تو ضامنی؟ بلی/چه كسی ؟ تنها كسم خدا/در آ خرین دفـــاع؟

می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

 

الکس همیشه سرخ:1- زینب پیزاروی گلم فنات!قبلا عینک نداشتیااا!!یــــــا

نگفته بودی ی ی؟؟!!!فدای چشای خوبشلت!مرسی ازصدسکانست،خوب

بود!ماهم دوستت داریم عزیزمی ی ی !2- مریم درویشی عزیز سلامـــــت

باشید!چشم حتمأ میرسونم،آیدام میسلامه بهتون!گلم سلام منم به رفقای

سرخ آبی برسون بهشون بگو مامخلصیم رفقا!!!3-ردمن آره ازوضع کاردانیت

مشخصه که سریع مثل جت میری واسه کارشناسی!!بعدشم جون هاجر!

خودت که بابای معرفتی شکرخدا!!!راستی محسن،مهناز پیک آبی نی نی

داره،زهرا هم نامزدیده!!!۴- الهام جان(رشنو) خدانکنه عزیزم!ماشالاااا..واقعا

آدم جلوت کم میاره...والا حرف و کلمات هم دیگه جلوی اینهمه محبــــت و

مهربونیت دارن لنگ میندازن!!! یک کلام خانم گل،،، فناتم تا ابد!دوســــــتت

میداروم زیاد زیاد!بووووووس س س

 

الکس سرخ:همیشه درحالی که یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده، یـــــــه

عالمه اشک توی چشماته، یه عالمه حسرت توی دلت تلنبار شده، بایــــــد

بگی: خب... خدافظ....!

 

الهام رشنو از شهر فرزانگان بروجرد:ـ1- سلااااااااااااااام حالتوووون خوووبه؟؟

2- 100سکانس زینب پیزارو خیلی خوب بود..چرا ناراحت شـــدی؟؟؟؟؟100

سکانست عالیه...3- زهرا راز گل سررررررخم خیلی گلی سرت رو بـه درد

آوردم اونقدر باهات حرفیدمممم تورو خدا شرمنده...ایشالله 30تیرمی بینمت

جبران می کنننننننم...باشه..4-  الکس م خیلی مهلبونی نازززززم..5-امییین

عیبییییییییییییی ندارههههه......بخشیدمت....تکرار نشهههههه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

6- بابا ساحرررره sahereh memory....بابا باحاللللللللللللل....7- ضد آببیییی

چرا جواب ندادیییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟ضد آبی ماهان خووووودمونییییییییی....8-

ماریااااااااااااااااا کجاییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟9- رضـــــــاااااااااااااااااااااا جانننننننن

نووووووروزززززی کجاااااایییییی پس؟؟؟؟؟10- پس چرا تــــــــــاریخ تولداتون

رونزدین ....چراااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟بدین دیگگگگگه حسووووووودا!!!!!!!!!!!!!

11- کاری ندارییییییین؟؟؟؟؟؟بابا نفس کم آوردم....

 

الهام رشنو از بروجرد:وایییییییییییی خیلی ناراحت شدم.......زانیار چیکااااار

کردییییییییی؟ازززززت انتظار نداشتم....

 

مریم زمانی:سلام محسن پ ن پ با کردکوی بودم. معلومه با توبــــــــودم

ااااااااسلامتی باشه منم پیش ب سوی کارشناسی ارشدمیگم کردکوی هم

خوبه مگه میشه بد باشه بیا گرگان برو خونه آبجیت خوش میگذره هههههه

 

آمنه جعفری:ایمان دارم که قشنگترین عشق، نگاه مهربان خداوند بــــــــه

بندگانش است،پس من تو را به همان نگاه می سپارم و می دانم تا وقتی

که پشتت به خدا گرم است تمام هراس های دنیا خنده دار اســـــــــــت .

تقدیم به داداش امین که بی منت برای این وبلاگ زحمت میکشه!مــمنون

بابت اینکه بچه ها رو دور هم نگه داشتی.ما هستیم تا آخرش.

 

پژمان کاظمی:زیر این سقف بلند،روی دامان زمین،هر کجا خسته شـــــدی

یا که پر بسته شدی،دستی از غیب به دادت برسد.تقدیم به برادر عزیــــزم

امین زارعی

 

مهرشاد و سحر ازتهران:بچه ها چی شده؟فحش وفحش کشی برای چی

شده؟یکی به ماهم بگه چه خبره؟اما امین جان تو کوتاه بیا داداش بذار همه

چیز به خیری و خوشی تموم بشه

 

رویا:دعواها رو بذارید کنار.با هر دوتونم.ما همه با هم دوستیم چند سال که

بگذره وقتی بزرگتر شدید به این دعواها می خندید

 

زهرا ستاره سرخ از خرم اباد:من همون زهرا حامی پوریاپورسرخ و زهـــــــرا

گلوله سرخ هستم...بعد از مدت ها برگشتم با اسم زهرا ستاره سرخ پیــام

می دادم...به دلیل مشکلاتی که داشتم چند وقتی از بچه های ماهانی دور

بودم و نتونستم پیام بدم.همه تون رو دوست دارم و از راه دور میبوسمتون

 

الهام رشنو از شهر فرزانگان بروجرد:شهلا خوووووووووووووشملم از شوش

 شنیدن صدااااااااااااای نازت بهت روحیه میده...خیلی دوستت دارم خانوومی

 

الهام رشنو از بروجرد:توووووووووووووولد عشق عزززییییییییززززززززززززززم؛

علی انصاریان مباررررررررررررررررررک خوووووووووووودم و خوووووووووودش

 

الکس همیشه سرخ تاابد قرمزته:زهرا ستاره سرخ از خرم آباد،عزیزم خیلی

خوشحالم که باهات آشنا شدم.گل دختر فدایی داری حسابی!شـــــــــهلا

ازشوش گلم یه دونه ای دردونه ای!! خیلی میخوامت!مرسی که بهـــم اس

دادی تا باهم آشنا شیم!بوس بوس.ساحره جان فداتم گلم!آره واقعا اونـــروز

خیلی خوش گذشت.از اول تا آخرش با تو بودن عالی بود،عالــــــی ی ی !!

صدیقه از شیاطین سرخ،فاطمه فضل الهی و الهام یکدانه، بسیار ولکـــام!!!

جلالزهی بااینکه شما بی معرفت از آب دراومدین(در رابــــــــــطه با خودمو

میگماااا!!!) ولی ما نیستیم دادا،شمام خوش اومدی!!حــسین نژاد مقدم با

تمام احترامی که برای شخص شما قائلم ولی آخـــه آدم قحطیه ه ه ؟؟؟!!!

آخه قلعه مرغی هم.....!!!راستی امین یادم رفت بابت صدسکانســـــم ازت

تشکرکنم!!ببخجید!!!تازشم ما بچه ها طرف توئیم تا آخر!!میخوامت هوارتا!!!

الکی!!!

 

الی خانووووومی(رشنو) از بروجرد:برای زیــــــــــــــــنب جووووون(پیزارررو

ایتالیایییییییی!!!!) 1- یه صمیمیتی بهت نشووووون بـــــــــــــدم اون ورش

ناپیدااااااا...که بعلللله...با لیلی صمیمیت خاصی داریییی!!!آرهههه؟؟؟باشه

خیالی نیست...منم اینجا.. 2- که ایتالیایی هم هســــــتی.....هههههههه

هههههههههه... خوووووشم اوووومد.ایتالیا رو عشقه... 3- دخـــتر تو چقدر

شانس دارررری!!!مگه این که دستم به امین زارعی و افسانه عسکری و

جت روی قرمز نرسهههه....!!!!چرااااا هیشکی منووو(الی رشنو) رو تحویل

نمی گیره؟؟؟؟؟هانننن؟؟؟چرا هیشکی منوووو دوست نـــــــــــداررره؟؟؟؟

4- دیگه بدتر....پس پیامای پگاه و محمود داداش رووووووو دوســــــت داری

آرهههه؟یعنی پیامای من زشتن؟؟؟؟؟؟یکی آب قند بیاره الان از هـــــــوش

میرم......(وای مادر!!!!) 5- واااااااااا....!!!دختر تو رو چه به کشتــــــــــــــــی

کججج؟؟؟من از100کیلومتریش هم فرار می کنم....نیس که روحیـــــــــه م

حساسه روش تاثیر منفی می زارهههههههه...6- فدددداااااات عــزیزززززم

لطف داری... هردوتامون خحانووومیم... 7- خواهش می کنم نازدلم..دیـــگه

چون دوستمی100سکانستو تا آخر خوندم...خسته شددم اما چیکار میشه

کردددد؟؟!!8- اااااااا....!!!!!چی شد؟؟؟؟!بابا جیغ جیغووو....چته آخههه؟؟؟!!

یواشتر....گوشام کرشد..!!!! 9- اصلا به من ربطی ندارهههه...من هــــمه

این حرفا رو تکذیب می کنم..کسی مدرک داره من این کامنـــــــــــــــــــتو

گذاشتم؟؟؟؟؟؟هااااان؟؟؟ 10- زینب...میدونی چیه؟؟؟اصلا همش تقــــصیر

امینه(زارعی!)اون منو اغفال می کنه....به خدا من خووومم عذاب وجـــدان

داررررم..مگهههه نه امییییین؟؟؟؟11- زینب باور کن دوستت دارم و همــــه

حرفایی که درباره این کامنت بهت می زنن همش دروغهههههه!!!

 

انجمن نقابداران سرخ:پرسپولیس باپروین به اوج می رسه..دنیزلی که فصل

پیش فقط پولمون رو پارو کرد و آخرشم جز رتبه دوازدهم برامون حاصــــــلی

نداشتاونایی که می گفتند ما با مصطفی پاشا بهترین نتیجه هامون رو مـی

گیریم کجا هستند الان؟همون بهتر که خودش حیا کرد و رفت وگرنه معلــوم

نبود امسال چه بلایی سر ما می خواست بیاره.



گروه ققنوس:عاشقان را عضق زیبا می کند..لوتیان رامعرفت پس سلام ای

عاشق لوطی صفت چند هفته ای بود که نبودیم آمده ایم تا با هم اینجــا را

زیباتر کنیم




F.Mدندان شکن آبی:بچـــــــه ها اینجا چه خبره؟چرا دعوا شده؟کی با کی

دعواش شده؟



علی عبدالکریمی: دوستان خوب پادشاهان بی تاج و تختی هستند که بـــر

دلها حکومت می کنند



زهرا بهرامی:الهام رشنوی عزیزم منوببخش.متاسفانه انسان هست و هزار

گرفتاری و فراموش کاری.شما که گل سرسبدبچه های ماهان هستی.بـاز

هم منو ببخش بابت فراموش کاری ام.اصلا دلم نمیخواست در همین اولین

ورودم دل کسی را به درد بیارم

 

شهلا پرسپولیسی ازشوش دانیال:داش امین,زینب پیزارو والکس ســـــرخ

مرسی از اینکه از برگشتنم استقبال کردین.الکس سرخ,الهام رشنو و زهرا

ستاره ی سرخ باعث افتخارمه که باگلایی مثل شما دوست شدم امیدوارم

از دوستی با من پشیمون نشین!

 

لیلی کریمی:در روز میلادم چقدر با عشق تر عاشقی می کنم چقدرمادر تر

مادری...هم نفسم هر نفسم....تو هستی که من هستم ..شـــــــــــادم....

مادرم  ...عاشقم...عطر نرگسهای روز میلادم را نفس نفس می بلعم...مــن

عاشقانه هایم را زندگی می کنم....

 

ملیکاازحکومت امبراتوری سرخ:چقدشیرین است که وجودچشمان سیاهت

را حس کند وچقدردست نیافتنی اینکه قبلی به خاطرچشمان خمارنرگسی

ات تبیدن بگیرد چقدرتلخ است اینکه درحسرت این ارزوهای شیرین دلباخته

نگاه مشتاق مرگ شوی و مرگ ذهم اغوش گرمش را از تن سردت بگــیرد

 

مریم درویشی:روزی در تقویم خواهند نوشت.روزفرج مهدی فاطمه.وبعـددر

مدینه کنار ساختمان نیمه کاره ای تابلو ی زیررا می بینیم.پروژه حرم مطهر

بی بی دوعالم حضرت فاطمه ی زهرا.کار فرما قائم آل محمد.پیشــــــاپیش

فرارسیدن نیمه ی شعبان ولادت امام زمان رو به همه ی دوستان مـــاهان

وپرسپولیسی تبریک میگم.

 

مریم درویشی:آقای زارعی، زانیار دلیری،محمدیا سین جلالزهی،جنگ وجـد

لها رو کنار بزارید به خدا زشته مسخره مو ن میکنن میگن خودشون جــــون

همدیگه افتادن.آقای زارعی شما کدورتها رو کنار بزارید .یه یا علی بگـــــین.

باهم آشتی کنین!!

 

شهلا پرسپولیسی ازشوش دانیال:زینب جون حالا چرا خطتو خاموش کردی

من که بهت گفتم اآلمان در حد ایتالیا نیست آخه عزیز من ایتالیای قهـــرمان

کجا آلمانت کجا!!!

 

مریم درویشی،معصومه صادقی،اسما دهقان:تقدیم به پرسپولیس.هـمیشه

آرزومو نه ببرید توی زمین.ازشما پیروزی می خوایم.به خدا فقـــــــــــــــــط

همین.هواداری ازدل ما ازشما همت وغیرت.همه دنیا شده مبهوت هــــمه

چشمها پر زحیرت آخه این چه مهریه که هوادار داره به تیمش. عشق تــــو

تودل وجونش مثل عشقش به سرزمینش.با تولدشده آغازولی پایانی نداره

باتو سرمای زمستون واسه ی ما مثل بهاره تاتو هستی رنگ قرمز تا ابـد تو

ی نگامه.عشق تو تا ختم عالم همیشه هرجا باهامه. پرسپولیس محـــبوب

دلها جاودان باشی وعاشق که همه لخظه ی من تو همه ساعات ودقایـق.

 

مریم درویشی:ماهانی ها ی گل سحر یعقوبی خدیجه مداحی تولدتــــون

مبارک.

 

معصومه رشنو:سلام دوستان 3شنبه ای...من معصومه خواهر الـــــی ام

(رشنو)..مرا در جمعتان بپذیرید

 

پیزارو فقط و فقط حامی آلمان:برد یا باخت هیچوقت دلیلی برای دوســـت

داشتن یا دل کندن نیست....هنوز هم آلمان برای من یه چــیز دیگــست...

زنده باد GERMANY

 

الکس سرخ(افسانه):و چه احساس قشنگیست که در خلوت خود، یاد یـک

دوست تورا غرق تماشا سازد...داداش اکبر عزیزم(شهرکی) تولدتو هزاران

بار بهت تبریک میگم.امیدوارم که همیشه خوش و خرم باشی و سـایه ت

همیشه بالا سره ستایش جـون باشه... از طرف عمه افسانه ش حسابی

گاز گازیش کن!!!دلم براتون خیلی تنگ شده واینو بدونیدکه همیشه بیادتون

هستم...تنها خداست که میداندبهترین در زندگی توچگونه معنا میشود،من

آن بهترین را برای آرزو میکــــنم داداش گلم...ورودت گلباران!

 

خدیجه مداحی:ســــــــــــــــــــــلام فاطمه تبسمی،مریم سرخترین دختر

مشرقی، کتی از لنگرود، امین زارعی، منیژه رحمانی، مریم زمانی، زینـــب

پیزارو، سحر و مهرشاد وراک جنجالی مرسی به خاطر دلگرمی هاتون !من

باز اومدم! فقط به خاطر شما دوستای گلم من هیچ نقشی تو جنجال هـــا

نداشتم و ندارم پس چرا بخوام کناره گیری کنم!؟؟بازم هستم اینجا حتـــی

پررنگ تر از قبل!


خدیجه مداحی:زهرا بهرامی عزیز مرسی از لطفت ! خوش اومدی اینـــجا

لیلی کریمی عزیز خیلی خیلی خوش اومدی بانوی آبـــــــــــــــــــــی دل

محبوبه بخشیان گلم امیدوارم پدرت زودتر خوب خوب بشــــــــــــــــــــــن

سحر یعقوبی دوست گذشته های ماهانیم تولدت خیلی خیلی مــــــبارک

پریناز پور محمد و مینو کجایین پس؟!؟! زود بیاین حضوریتونو بزنین ببینــــم!

  

مریم زمانی:آدمهای ساده را دوست دارم.همان ها که بدی هیچ کس را اور

ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هســـتند،

برای همه هستند. آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتــــها

تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است.بسکه هر کسی از راه می رسد یاازشان

سوءاستفاده می کند یا زمینشان میزند یا درس ساده نبودن بهشان می

دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب “آدم” می دهند

 

مریم زمانی:آن گل که جهان از او معطرباشد سرتاقدم شبه پیامبر باشـــد

خواهی که گل محمدی رابوئی فرزند حسین علی اکبر باشد.روز جوان بـر

همگی مبارک(البته وقتی میخونین 3 روز گذشته )

 

Redman:سلام بچه ها.بدجور به دعا همتون محتاجم..جون عزيزتون واسم

دعا كنيدمرسي

 

سيب آبي:سلام به همه انگار اينجاهمه پرسپوليسي هستن .بابا به جاي

اين كل كل ها بهتره فقط بريدبه خدا توكل كنيد كه پرسپوليستون اين فصل

روفوزه نشه بهتون بر نخوره ،راستي من خواهرزاده ي ردمنم يعني اون اين

سايت رو بهم معرفي كرد.فقط اگه بر ميخوره فحش نديد جون عمتون

 

زینب پیزارو(تنهاتراز همیشه):آن روز که باتوخداحافظی میکردم نمیدانستم

که دیگر شقایق پژمرده قلبت به دیدارم نمی آید، نمی دانستم ترانه سـبز

فردا را در پشت شیشه منجمدنگاهت گم میکنم،نمی دانستم دیگر گرمای

دستانت را لمس نمیکنم و نمیدانستم که روزی سرنوشت،غبار وجودت را

از این خانه پاک خواهد کرد. و شاید روزگار این را نمی دانست که اگــــــر

دستانت را ازمن جدا کند،خاطرات ولبخندترا نمی تواند ازپرده ی ذهنم پاک

کند.آری،او نمی دانست که توهمیشه و همه جابرای من زنده خواهی بود

و قصه ها وحرفهایت در کتابی به نام"عشق" بر روی طاقچه زندگـــــی به

یادگارخواهد ماند.....

 

زینب پیزارو(سرخترین دخترلر)از خرم آباد:داداش امین به خاطر درج صــــــد

سکانسم ازت تشکر میکنم،اما اشتباهاتی توی سکانسام بود،توی صـــــد

سکانس زده بودی طرفدار ایتالیام؟؟؟من فقط و فقط حامی آلمانم،در ضمن

اون تابلوی چوبی که گفتم اسم من و پرسپولیس روش حک شده بود،یکی

دوتا از سکانسام هم حذف شده بود،و چند جای دیگه هم اشتباهی تایپی

زیاد به چشم میخورد...درهر صورت ممنون...خسته نباشی)

2-  الکس جان،سلامتو به ژاندارک رسوندم.داداش مهدی نجفی به جمع ما

خوش آمدی.داداش ردمن،ناراحت نشو،منظوری نداشتم.

3- فعلا خداحافظ همگی....

 

مریم مزروعی: .............برایتان ارزوی موفقیت روزافزون دارم............

 

زهرا بهرامی:آقای زارعی و آقای دلیری اختلافات را کنار بگذارید و مـثل دو

برادر در کنار هم باشید.دربخشش لذتیست که درانتقام نیست.این برخورد

ها در شان و شخصیت شمادو نفر نیست.چرا خانم عزت جلیل وبلاگش را

بسته و نوشته این وبلاگ تعطیل است تمام شد؟

 

روح سرخ (ماریا اولیایی):)سلام بچه ها، خوبید؟ من فقط به خاطر آجـــــی

سمانه جونم(نبض سرخ) و کتی جونم اومدم تو جمعتون.آجی سمانه،کتی

جونم،فاطی،صوفیا وپیزاروی عزیزدوستتون دارم یادتون نره.صوفیای مهربونم

(ابوالحسنی) میدونستی خیلی مهربون و دوست داشتنی هستی؟مثـــل

آجی سمانه و آجی کتی و آجی فاطی.

 

حسین نژادمقدم:دخترها مثل مخلوط کن برقی هستند که تو هر خونه ای

پیدا میشن و معلوم نیست به چه دردی می خورن دخترها مثل آگـــــــهی

بازرگانی می مونند که از هر 10تا حرفشون،نمی شه حتی یکیش رو باور

کرد دخترها مثل مثل سیمان هستند هر جا پهن شدند باید با کگلنـــــــگ

بلندشون کرد دخترها مثل کنتر برق هستند و هر چند سال یکبار سنشون

به صفر می رسه دخترها مثل موتور کازی هستند پر سر وصدا و بی قدرت

دخترها مثل هواپیمان چون روی زمین که به درد هیچی نمی خورن




اسماء تنگ بی ماهی از بم:تو را چه به فرهاد؟فرهاد بود و یک بیســـــتون

عاشقی..تو همین یک وجب دیوار را بردار،من باورت می کنم!!!!

 

مریم درویشی:قهرمانی اسپانیا روتبریک میگم.زینب پیزاروی عزیز من ازقبل

میدو نستم فامیلت شکیبا هست .آبجی مژگان ت بهم گفته بود!

 

اكرم طالبي:سلام به همه دوستاي پرسپوليسي مطلب 100سكانس از

زينب پيزارو خيلي جالب بود.ممنون

 

الکس سرخ یکه تاز پرسپولیسی:چه خوش گفت فردوسی پور در نود /که

قرمز به آبی برنده شود/میازار اس اس که کیسه کش است / که دل داردو

بر همینش خوشست/چو شش تا بخوردست از روزگار / دگر آبـــــــــیان را

نماندست قرار/تو کز محنت دسته سه بی غمی /سرافراز و سرخی،بخندا

همی/توانا بود هرکه قرمز بود / ز شیشتا دل شیر غران بود !

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 20:55  توسط   | 

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواســت او

                                  همان جا بماند.

 از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بســیار

وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشـنا

شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند بادو بچه.دختری که سال گذشته

وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمـــــام

ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهــــروی

بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان

زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بســــته

بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالــــــمه

تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را بـرای چرا

بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید.درس ها چطـور

 است؟نگران ما نباشید.حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم.

چند روز بعدپزشک هااتاق عمل رابرای انجام عمل جراحی زن آماده کردند.

زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مردرا گرفت و درحالیکه

گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با

لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قـــــــــدر

پرچانگی نکن.»اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.بعداز

گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بــــــود،

پرستاران، زن بی حس و حرکت رابه اتاق رساندند. عمل جراحی باموفقیت

انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز

روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب

مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همســــــــرش

نشست و غرق تماشای او شدکه هنوز بی هوش بود.صبح روز بعد زن به

هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند،اما وضعیتش خوب بود.از

اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند،دوباره جر و بحث زن وشوهر

شروع شد.زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست

او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مـــرد به

خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد.

روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشـــــت می

گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر بـــــه

زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.یک بار اتفاقی نگاهم به او افتـــاد و

ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مــــرد

درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این کـــــــه

مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همــسرم

چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروختــه ام.

برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حــرف

می زنم.در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه بــرای

همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهـــر و

عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم.عشقی حقیقی که نیازی

به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شــــــمع

روشن کردن و کادو پیچی و ازاینجور جفنگ بازیها نداشت،اما قلب دو نفر را

                                       گرم می کرد

           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

                            دوست واقعی،دوست معمولی...
 
                             مطلب ارسالی از الکس سرخ

یه دوست معمولی هرگز گریه تورو ندیده..یه دوست واقعی شونه هاش از
 
اشک های تو خیسه!یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونــی ات
 
میاره...یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه ودیرتر میره
 
تا کمکت کنه و همه جارو جمع وجورکنه!یه دوست معمولی متنفره ازاینکه
 
وقتی رفته بخوابه بهش تلفن کنی...یه دوست واقعی میپرسه چرا یه مدت
 
طولانیه که زنگ نمیزنی!یه دوست معمولی ازت میخواد راجع به مشکلاتت
 
باهاش حرف بزنی...یه دوست واقعی میخواد مشکلاتت رو حل کنه!یـــــــه
 
دوست معمولی وقتی بینتون بـــحثی میشـــــه دوســـــتی رو تموم شده
 
میدونه...یه دوست واقعی بعداز یه دعوا هم بهت زنگ میزنه!یه دوســــــت
 
معمولی همیشه ازت انتظار داره.یه دوست واقعی میخوادکه تو همیشه رو
 
کمکش حساب کنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 15:59  توسط   | 

شما هم سکانس های خواندنـــــــــی خود را برای ما  بفرستید تا با نــام

خودتان در هــــــفته نـــــامه ی سه شنبه ها بگذاریم توجه داشـته باشید

کـــــــه اگر جمع آوری صد سکانس برایتان مشــــــکل اســـــت میـــتوانید

      در اندازه دلخواه خود سکانس آماده کنیـــــد و برای ما بفرستید

ضــــــمنا در صورت تمایل میتوانید عکس خود را برای نمایش در هفته نامـه

                      همراه سکانس های خود ضمــــیمه کنید

                          ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                          ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   100سکانس از الهام رشنو از بروجرد(شهرفرزانگان)

 

          

 

0.متولد بیست و دوم اسفندماه سال 1369هستم.

1.فرزند اووووووول خانواده هستم..

2.در دوران کودکی بسیار شیطون بووووودم، برعکس الان...(!!)

3.همیشه شاگرد دوم بودم، هرچی سعی می کردم نمی تونستم شاگرد

اول بشم...یه بار خیلی به شاگرد اولمون حسادت کرده و کارنامه شـــــــو

پاااااره کردم...(فک کن!!!!)

4.مهترین سال زندگیم سال87 بود که به عنوان خبرنگار در اجتماع فـــــعال

 شدم و بعدش هم سال 91 ولی اینو دیگه نمی گم چراااااا...

5.همیشه کوچکترین فرد جمع هستم به همین دلیل ناراحتم...آخه چراااا؟؟

چرا ممممممممممن؟؟؟؟

6. 4ترم دانشگاه آزاد نرم افزار خوندم اما به دلایلی ولش کردمممممم...

(دیدین توروخداااااا!!!!!)

7.علاقه شدید قلبی به تیم های پرسپولیس، رئال و بایرن دارم..

8.از وقتی ماهانی منتشر نشد، علاقه م هم به فوتبال کاهش یافت..

(حواستون باشه به فوتبال، نه پرسپولیس)

9.مدتی به بازی های کامپیوتری علاقه شدیدی پیدا کرده بوووودم. طوریکه

همه صدام می زدن"معتاد" مثلا:الی معتااااااد بیا غذا بخور....معتاد بیا کارت

دارم .... و از همین قبیل..

10.دوست دارم بیشتر گوینده باشم تا شنونده...

11.به شدت در تلاشم مستقل شم.

12.یک بار در حد انفجار و سکته بوووووودم..بهم خبر دادن فرماندار بروجرد

به خاطر گزارشی که نوشتم به وزارت ارشاد ازم شکایت کردهههه....واقعا

داشتم سکته می کردم هااااااااااا!!!مخصوصا این که بچه ها هم سر به

سرمم می ذاشتن..

13.فوتبالیست های مورد علاقه م: علی انصاریان، علی پروین، کریس

رونالدو، الساندرو نستا و بوفون هستن...

14.صدای رضا صادقی، سالارعقیلی، فرزاد فرزین، مازیار فلاحی بهم آرامش

میده..

15.حاضر جوابم و با خنده همه حرفام رو می زنم..

16.بهترین قاره رو: آسیا، بهترین کشور رو: ایران، بهترین استان رو: لرستان

و بهترین شهر رو بروجرد خووووووودم می دونم...(کیف کرررردی؟؟؟!!)

17.به سیاست خیلی علاقه دارم و زیاد در این حیطه وارد می

شم...اطرافیانم بهم می گن سرتو به باد میدی یه روز...

18.یه مدت جوگیر شده بووودم و تیریپ محجبه برداشتم...(****از زینب

پیزارو بپرسین!!!)

19.اهل مطالعه هستم و تند تند می خووونم..

20.هزاران بار آرزوی مرگ کردم و چندین بار قصد خوووووووودکشی...(الان

که بهش فکر می کنم می ترسم از خووودم!!)

21.عاشق جاهای شلوغ پلوغم و از تنهایی بدم میاد..

22.دوستای ماهانیم: آرزو جلیلی،زینب پیزارووووو،ژینا شبح سرخ،ساحره

عباسی، آمنه جعفری،زینت دیزآباذی، احترام گرجی، الکس شرخ، مارال

اکبریان،پری ناز پورمحمد،بهاره بابایی،شهلا پرسپولیسی از شوش دانیال،

زهرا ستاره سرخ از خرم آباد و یه زمانی ماریا اولیاییییی خووودم( که الان

منو فراموش کرده) هستن...(فداشوووون!!!)

23.تو ماهان دوست داشتم با بچه های زیادی از جمله صدیقه از خرم آباد

دوست بشم آخه خیلی پیامای ناززززی می داد..

24.چشمام به حدی ضعیف شدن که خود به خود ازشون اشک می باره....

(کاااااافر!!!!)

25.عاشق سمند و 206 قرمزم...

26.شماره موبایلم رو هیچ وقت عوض نمی کنم آخه غرب ایران+ بچه های

ماهانی دارنش!!!!!!(خلاصه دوسش دارم حسابی!!)

27.چندین بار خبرهایی رو که برای هفته نامه مون پوشش دادم، تکذیب

شدن...فک کنین که چه حالی پیدا می کردم!!

28.وقتی خبرام تکذیب می شن تاچندهفته در دسترس مسووول موردنظر

نیستم تا یادش بررررررررره(امان از دست اوناااااییی که فراموشکار

نیستن...!!)

29.بارها به خاطر شیطنتم کتک خوردم..

30.اهل بزن در روئم...گاهی کتک هم می خورم...(چرااااا دروغ بگم؟؟؟؟؟)

31.وقتی بازیکنای پرسپولیس به بروجرد اومدن... با کلی کرایه ماشین و

گریه بالاخره دیدمشووووون....به کریم باقری گفتم: میشه بیشتر

بمونی؟؟؟؟؟در جوابم کلی خندییییییییییددددددددددد!!!(حس کنید قیافه م

چطور شده بود!!!)

32.عاشق فیلم رومئو و ژولیت، خانم و آقای اسمیت، بیوفا و جدایی نادر از

سیمینم و اگه هزار بار هم ببینمشون سیر نمی شم..

33. بچگی با دمپایی رفت و آمد می کردم، از کفش بدم میومد ...مامانم

همیشه می گفت تو ابرو برامون نذاشتیییییییییی...

34.اگه بازیکنای پرسپولیس به خونه مون بیان... بهشون کتلت میدم....

35.اولین دوست ماهانیم: الهام یوسفی از همدان و تاکنون آخرین: شهلا از

شوش هستش...

36.ترجیح میدم گمنام باشم تا مشهوررررررر...

37.از خانواده م همیشه می خوام، کمکم کنن تا هیچ وقت مغرور و شهرت

طلب نشم...(ههههههههههههه!!!!قبول نیست، نخندین!!!)

38.امضام رو خیلی دوووووووست دارم....خیلییییییی...

39. 8 روز قبل از عید تصادف وحشتناکییییییی کردم، برای پوشش خبرهای

راهیان نور و خرمشهر و اهواز با یک تریلی تصادف کردیم...کل صندلیای

اتوبوس ازجا کنده شد.طوری که اگه ماشینمون رو می دیدید باورتون نمی

شد کسی زنده مونده باشه...فقط گوشیم شکست و چشمم کبوووود

شد...!! (بادمجون بم آفت نداره!!!)

40.دوران مدرسه همه معلم هام رو اذیت می کردم طوری که انظباط سال

اول دبیرستانم 15 بود و جایی ثبت نامم نمی کردن ولی چون درسم خوب

بود با افتخار بهم علاقه نشون دادن و ثبت نام شدم...

41.توی هفته نامه های صبح ورزش، سپاس، ماهان، پیروزی و غریو پیام

می دادم...

42.عاشق دوچرخه سواری ام...(کی میاد باهام مسابقه بده...؟؟؟؟!!)

43.خیلی کم عصبانی می شم اماوقتی که قاطی کنم دیگه قاطی میکنم

اساسی...( * پس حواستون باشه سربه سرم نذارید ها ...)

44.از بین بچه های ماهان فقط زینب پیزارو هم استانی عزیزم رو از نزدیک

دیدم و همچنین این که عکسای ژینا شبح سرخ و مژده مطروح رو هم

دیدم...خوشگلای من...قراره 30 تیرماه هم قراره ایشالله گوش شیطون کر،

زهراستاره سرخ رو ببینم....(دق دق! زهرا کیف کن که قراره منووووو

ببینی...ههههههههه!!!!)

45.عاشق سخنذانی های استاد علی اکبر رائفی پورم...(به معنای واقعی

عاشقشم!!..)

46.بهترین خاطره ی ورزشی م...دیدار با بازیکنای پرسپولیس...

47.بدترین خاطره ی ورزشی م... رفتن علی انصاریان از پرسپولیس به

استقلال(کلی گریه کردم...)

48.قرار بود نامزد کنم... که زد و خاله نامزد جانم مررررررررد....(فک کن!)

خیلی ناراحت شدم...

49.روزی که خواستگاری اومدن فردا شب ش خاله ش سکته زد و رفت تو

کما...باز روزی که آزمایش خون دادیم، فردا شب ش فوت شد...(دارین

پاقدموووووووو!!!!)

50.همه میگن دختر بدی هستم اما خودم اعتقاد دارم همه دروغ می گن

من خیلی هم دختر خوبی ام...

51.کلا آدم فداکاری ام اگه کسی پول تو کیفش زیاد باشه، برمی دارم که

حمل ش خسته ش نکنهههههههه....(!)

52.با خواهرم (معصومه) خیلی صمیمی ام...

53.چندروز پیش یه دعوای اساسی توی محل کارم داشتم که قضیه روباید

از ساحره و مارال زهرا و ژینا بپرسین...تا شاهکارم رو براتون تعریف کنن!!!

54.گوشیم گلکسی5560جیوئه...(دق دق..!!)

55.خیلی با کامپوتر کار می کنم طوری که چشام درحال نابینایی هستش

56.عاشق نون سنگک داغم..

57.از بین تنقلات ترشک و لواشک رو خیلی دوست دارم طوری که وقتی با

دوستام قهر می کنم برام لواشک می خرن.....هههههههههههه

58.هر روز با چشمای پف کرده سرکار حاضر میشم...

59.توی یک عروسی خیلی اتفاقی با یکی از مسوولین شهرمون برخورد

کردم...دیگه ماجرا به شاهنامه تبدیل شد...(!!!)یعنی هر روز یه چیز خنده

دار ازش یادم میوفتاد...هههههههههه ههههههههه!!!!

60.از بین گل ها گل رز رو دوست دارم.

61.توی محل کارم خیلی جدی ام...طوری که کسی جرات نداره باهام

شوخی کنه...

62.به عقیده خووودم خیلی بچه ممممممم....

63.دیووونه رمانم...توی یک هفته 60تا رمان باهم خووووندم تا جایی که

صدای پدر و مادرم و مدیر مسووولمون در اومد...

64.یه داداش دارم اسمش "محمد امین"هستش اما من بهش میگم "مملی

آجی" به معنای واقعی کلمه"عاشقشم"تشدید دار...

65.ازکارکردن توی خونه بیزارم وهمیشه آرزو داشتم یه کنیزی داشته باشم

تا کارام رو انجام بده...

66.همیشه از قوم لر متنفر بووووووووووودم ولی الان به این قوم با تمام

وجوووووودم افتخار می کنم...

67.ازدست یکی ازبچه های ماهانی ناراحتم(فقط اووون بودکه منو آزارداد و

گرنه همه خووووووبن!)

68.دوست دارم همه هدیه هام شال زرد باشن...

69.شب خواستگاریم یه دسته گل خوشگل برام آوردن وقتی که رفتن

حواسم نبود با پام رفتم روش و له شد.... کلی ناراحت شدم...

70.خیلی زود با دیگران صمیمی می شم، انگاری که طرف رو یک قرنه که

می شناسم...

71.از بین بچه هایی که عکسشون رو دیدم پسر کتی از لنگرود و لیلی

کریمی رو خیلی دوست دارم خیلی خیلی...

72.با همین سن کمم تجارب زیادی دارم و سرد و گرم زندگی رو تقریبا

چشیدم...

73.آرزو دارم نمیرم، اول برم کربلا بعد بمیرممممممم...بگووو ایشالله...

(مررررررسی عجیجم...!)

74.حدود یک ماه و نیمه که سخنرانی های فراماسون، مهدویت، شیطان

پرستی به حدی روم تاثیر مثبت گذاشته که بعضی شبا از خواب می پرم

75.هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی خبرنگار بشم، خیلی اتفاقی شد..

76.خبر راه اندازی وب لاگ امین زارعی و راهیل رو زینب پیزارو بهم داد....

77.عشق پیامکای کوتاه و زیبام .... می میرم براشووووون...

78.خیلیا می خواستن بهم ضربه بزنن، که بعضی ها زدن و بعضی ها هم...

79.همیشه به دوستام می گم بزرگترین دشمن انسان پووووله...پولاتون رو

بدین به من خودتون رو راحت کنین..برام سر تکون میدن (منظورشون رو

نمی فهممم...!!!!)

80.از این که امین زارعی اسم منو بین بچه هایی که براشون شعر گفته

بود، درج نکرده بود، ناراحت شددددددم...(مگه من

شلغمم؟؟؟هویجمممم؟؟؟)کسی منووووو می بینه؟؟؟؟؟

81.دوران انتخابات سرم خیلی شلوغ بود طوری که دو روز خونه نرفتم... آخه

یکی نبود به من بگه به تو چه دخترررررر....

82.نامزدم منو به خاطر شوخ طبعی م می پرسته اما من وقتی فهمیدم

خیلی ناراحت شدم و دو روز باهاش قهر کردددددم.....(فک کن...)

83. دلم برای الهام یوسفی، لیلی منصوری و احمد سلیمانی تنگ شده...

شدید...هرکی ازشون خبر داره خبر بدههههه!!!

84.یکی از آرزوهام اینه که ژینا، مارال، ساحره، احترام، بهاره، الکس سرخ،

آمنه، پری ناز و آرزو ، زهرا وشهلا رو از نزدیک ببینم...(اگه بشه چی

میشه....!!!)

85.روز قبلی که علی انصاریان قراردادش رو با پرسپولیس ثبت کنه بهش

زنگیدم و گریه کردم که تو رو خدا از پرسپولیس نروووووو..اونم بهم قول داد

به خاطر هوادارا هم که شده پرسپولیس بمونههههه...روز بعد سر سفره

بودم دیدم که پیراهن استقلال دستشه و داره عکس می گیرهههه....(فک

کنین چه حالی داشتم....)!!!

86.دوست دارم 10سال از عمرم رو بدم  به دوران مدرسه و دبیرستانم

برگردم...

87.تو ماهان با اسمای الیtnt، الهام از گروه قسم خوردگان پرسپولیس،

خواهران گلزار، فقط پرسپولیس، هواداران سلطان بخیه، حامیان بهروز

کاستاکورتا و... پیام میدام..(یادتون میاد؟؟؟)

88.دوست دارم توی دعوا شرکت کنم...البته دعواهایی که آسیبی برای

دیگران به دنبال نداشته باشه هاااااا...

89.شبی که زلزله 6ریشتری تو بروجرد اومد، من خواب بودم آخه ساعت 4

نصفه شب بود دیگهههه...قاب روی دیوار خورد به دماغم...فکر می کرددددم

دارم می میرممممممم....!!!(خیلی خیلی ترسیده بووووودم خیلی...)!!

90.یک بار از دست مزاحمتای یکی از ماهانیا می خواستم خوووودمو

بکشم....

91.دوست دارم امین زارعی با کسی که مد نظر منه......ازدواج کنه..!!!(آخه

یکی نیست در دهن منو ببندههههههه!!!!!؟؟؟؟)

92.یکبار داشتم دعا می کردم بمیرم، عجز و التماس می کردم و می

خواستم زودتر خدا منو بکشه... تو اتاق نشسته بودم که برقا رفت، چش

چشو نمی دید...چسبیده بودم به دیوار و هی می گفتم خدایا غلط کردم

ببخشیددددد!! خدایا...........خوردم دیگه تکرار نمی شه...

93.غیرتی دارم به پرسپولیس که بین فامیلامون زبانزده.....

94.عاشق دوستامم...

95.اگه علی انصاریان ازم خواستگاری کنه دیگه قبول نمی کنم ....کم که

منتظرش نمونددددددددم...!!!!دیگه نامزد دارم کافر....!!!... ولی هنوزم

دوستش دارررررررم...

96.آقاموووون گفته با بچه ها ارتباطمو قطع کنمممممم...پس دیگه شرمنده

تون شدم ههههه!!!!!!(خوووبه قیافه هاتون رو بهم نریزین

ترسیدددددم)...قبول نکردممممم..قول دادم با دخترای خوب دوست باشم.

(حالا بخندین...!!!آفرین دخملای خوب!!)

97.عاشق اینترنتممممممم...فکر بد نکنیدآآآآ!!!!

98.اگه قول بدین چشمم بزنین... بهتون می گم یه دستی ام تو شعر و

رمان نویسی داررررم...(ژینااااااااااااااا بدو اسپندو بیار......!!!)

99.خودممممممممممووووووو خیلی دوست دارم اما خودخواه نیستممم

(باورکنید دروغ نمی گم...!!)

و

100.با این همه افتخارات هیچ وقت هم مغرور نشدممممم....حالا کی امضا

می خواد؟؟؟؟؟؟؟زود بیاین چون دیر شده باید برررررم....

 


برچسب‌ها: صد سکانس از الهام رشنو
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 14:30  توسط   | 
           

                            کاترینا کایف

            

                            سلمان خان

            

                            کاریشما کاپور

    

                            آیشواریا رای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 14:0  توسط   | 
              

               این هفته خاطره ای از امین زارعی

 

شما هم خاطرات باحال خود را برای ما بنویسید تا به اسم خودتان در سه

                                       شنبه ها بذاریم

               

سال هشتاد و سه  یه یازده نفری بودیم که جمع شدیم تو خونه تا بــــازی

پرسپولیس و استقلال را با هم نگاه کنیم. بازی مثل همیشه فوق العــــاده

حساس بود برایمان و ما هم قبل از بازی حسابی کری خونـده بودیم.از اون

یازده نفر فقط من و داداشم مهرداد پرسپولیسی بودیم. آقا دقـایق ابتــدایی

نیمه دوم بود که رضا جباری واس پرسپولیس گل زد..من و داداشم پــریدیم

هوا!!من از اتاق رفتم بیرون توحیاط و هورا می کشیدم،مهرداد هم بــــالا و

پایین میپرید،خوب که خودمو خالی کردم برگشتم  داخل تا ادامه بـــــازی را

ببینم که یهو جمعیت زدن زیر خنده!!!تو نگو گل آفساید بود و ما بیـــــــــرون

داشتیم خودمونو میکشتیم!!!باور کنید اونقد ضایع شدم که اگر پرســپولیس

ده تاگل سالم میزددیگه روی خوشحالی کردن نداشتم!آخرشم بازی صـفر 

ـ صفر تموم شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 13:29  توسط   | 
 

پس از کش وقوس‌های فراوان و ارائه گزینه‌های متعدد،سرانجام شبکه سه

سیما برای تهیه‌کنندگی و اجرای برنامه هفت باعلی قانع و محمود گبرلو به

نتیجه رسید.

در همین راستا‌، روابط عمومی شبکه سه سیما با ارائه مطلبی عنوان کرد:

با نزدیک شدن به پایان مسابقات جام ملت‌های اروپا، از جمعه 9 تیر مــــاه،

مجدداً برنامه هفت با رویکردی متفاوت با همان دکور، از شبکه سه ســیما

پخش خواهد شد.

این برنامه که به تحلیل و بررسی اخبار و رویدادهای سینـــــــــمایی ایران

می‌پردازد، از جمعه این هفته با اجرای محمود گبرلو و تهیه‌کنندگی علـــی

قانع، ساعت 23 به روی آنتن شبکه سه خواهد رفت.

این ماجرا درحالی اتفاق افتاده که سازندگان قبلی برنامه «هفت»درنامه‌ای

خواستار عدم استفاده از نام ودکور این برنامه درسری جدید شده بودند.در

ادامه نیز گبرلو باانتشار نامه‌ای عنوان کردکه پیش از این برای اجرای برنامه

هفت از فریدون جیرانی کسب اجازه کرده است.

در نهایت نیز فریدون جیرانی درنامه‌ای خطاب به محمود گبرلو نوشت:آقای

گبرلو از نظر من استفاده از اسم «هفت»، تیتراژ و دکور آن هیچ اشــکالی

ندارد. به شما و همه کسانی که به عنوان تهیه‌کننده جدید برنامه به من

زنگ زدند این موضوع را گفتم،از نظر ذهنی پرونده «هفت»برای من بسته

شده است.

نامه‌ای را که خواندید جوان‌هایی نوشتند که اسم هفت از فکر آن‌ها بیرون

آمد. تیتراژ و دکور «هفت» ذهنیت آن‌ها بود. جوان‌های شجاع‌تری از مـــن؛

جوان‌هایی که هنوز پرونده «هفت» در ذهن‌شان بسته نشده است.

من جلوی نوشتن نامه این جوان‌ها را نگرفتم و گذاشتم خواستــــــه‌ آن‌ها

مکتوب شود از همان ابتدا می‌دانستم این نامه پاسخی نخواهد داشــــت.

ولی دلخوشی این جوان‌ها با چاپ این نامه مهم‌تر از پاسخ مثبت بود.

گاهی چاپ مطالبی در یک زمان‌هایی به دردزمان‌های دیگر می‌خورد و این

جوان‌ها همین را می‌خواستند.

                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

       

شاهرخ خان که به تازگی تیم کریکتش جام بازی ها رو برد و به تازگـــــــی

شنیدیم که میخواد در فوتبال سرمایه گذاری کنه جدیدا خبر رسیده کـــــــه

تصمیم گرفته در فوتبال گووا سرمایه گذاری کنه و تمامی حرفه ای هـــــای

فوتبال هند این کار رو درست دونستند و گفتند تیم های فوتبال کلــــــــکته

اسپانسر های فراوانی دارند و شاهرخ خان با این کار درست تـــرین راهرو

انتخاب کرده و علاه بر اون عقیده دارند که باشاهرخ خان ممکنه فوتبال هند

خیلی حرفه ای تر بشه و گفتند اگه شاهرخ میتونه مردم رو 3 ساعت پـای

فیلمش نگه داره پس میتونه اونها رو 90 دقیقه پای مسابقه ی فوتبال هـــم

نگه داره و شاید این طور فوتبال طرفدارایی مانند کریکت در هند پیدا کنه .

           ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فرزندان آنجلینا و براد پیت نمی توانند نام پدر و مادرشان را در موتــــــــــور
 
جستجوی گوگل جستجو کنند و مطالب منتشر شده درمورد آنها را بخوانند
 
اما آنها خودشان این موضوع را نمی دانند و ممکن است هیچ وقت ایـــــن
 
حقیقت را نفهمند . این بازیگر ۴۸ ساله هالیوود گفت:"ما روی تـــــــــــمام
 
کامپیوترهای بچه ها نام خودمان را فیلتر کرده ایم. آنها نمی توانند نام پدرو
 
مادرشان را در گوگل جستجو کنند من دلم نمی خواهد نظرات و مطالبیکه
 
مطبوعات و وب سایتها درباره ما می نویسند روی بچه ها تاثیر بگذارد."براد
 
پیت درادامه حرفهایش گفت که او و آنجلینا نیز هیچ وقت نام خودشان رادر
 
اینترنت جستجو نمی کنند و مطالب مربوط به خودشان را نمی خوانـند. او
 
گفت:"ما هیچ وقت از مطالب و شایعاتی که در مورد ما منتشر می شــود
 
باخبر نمی شویم."اگرچه این بازیگر مشهور دوسال دیگر ۵۰ ساله میشود
 
اما ظاهرا"از بالا رفتن سنش لذت می برد .او گفت:"خیلی دوست دارم که
 
سن و سال بیشتری داشته باشم و مردمسن تری شوم زیراهرچه انسان
 
پیرتر می شود ، افکار و ایده هایش روشنتر و واضح تر می شود." ظاهــرا"
 
این افکار شامل ازدواج هم می شود زیرا این بازیگر مشهور در مصاحـبه با
 
هالیوود ریپورتر فاش کرد که او و جولیه دلشان می خواهد ازدواجشــان را
 
رسمی کنند. او گفت:"ازدواج هر روز بیشتر از قبل برای بچه ها معنا پیـدا
 
می کند."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 12:14  توسط   | 
                      

                            داستان ماهان

                         نویسنده امین زارعی

                          قسمت یک تا چهار

       

بالباس ورزشی یکدست سبزرنگ روی یکی ازصندلی های عقبی اتوبوس

نشسته بود وچشم های خسته اش رابه آرامی باز میکردوبا نگاه خشـــــن

همیشگی به بیرون نگاه میکرد و چون دردل تاریک شب چیزی دیده نمیشد

چشم هایش را میبست و به خواب فرو مـــیرفت. صبح در حالـــــــی که به

صورت چمپاتمه زده روصندلی خواب بود باصدای بچه ها از خواب پا شدودید

که جلوی یکی ازسوهان فروشی های نزدیک شهرقم اتوبوس متوقف شده

و شاگرد راننده بچه ها را بـرای نماز و صبحانه بیدار میکند.چند متر آن طرف

ما اتوبوس هایی ایستاده بودند که مسافرین آنها هم لباس ست ورزشــی

تنشان بود.ساعـــت هفت صبح بودکه اتوبوس ها به سوی تهران حرکــــت

کردند.آن روزباید بازی همیشه حساس پرسپولیس واستقلال دراســتادیوم

آزادی برگزار میشد،اما چون همه ی بچه ها مسافر بودندبرخلاف قــــــولی

که به آنها داده بودند نه توانستند بازی را تو استادیوم  ببـــــــــــینند و نـــه

تلـــــویزیون و رادیویی در دسترس داشتندکه گزارش بازی را دنبال کـنند،آن

روزهامسیح کلاس دوم راهنمایی بودکه تابستان آن سال به عنوان شاگرد

برتر بادیگر دانش آموزان ممتاز استان ازطرف اداره ی آموزش پرورش به یک

اردوی تفریحی ده روزه درشمال کشورتشویق شــده بود.پس از توقف پنج

ساعته در تهران بسوی شمال ازجاده ی کـرج ـ چالوس راه افتادند،مسیح

حدود دو ساعتی خوابیده بود و وقتی بیدارشد  غرق در زیبایی طبـــــیعت

سرسبز شمال شد، غرق افکارش بودکه اتوبوس از حرکت ایستاد وراننده

ضمن خوش آمد گویی به بـچه ها،آنها را به طرف ورودی اردوگاه راهنمایی

کرد.درچهره ی همه یچه هاخوشحالی وهیجانی که شبیه روزهای قشنگ

کودکی بودموج میزد،هنوز چند تا از بچه ها از اتوبوس پیاده نشده بودند کـه

مسـئولین اردوگاه به پیشواز آنها رفتندو ضمن گلاب پاشی و بـــــــــــــرف

پاشـــــــی و گذاشتن آهنگ های شادهمراه بارقص نور حضور بچـــه ها را

خوش آمد میگفتند.مسیح هم مثل بقیه دوستانش سمت مسئولین رفـــت

و ســـلام کرد،اما نه دست میزد و نه میرقصید و نه میخندید،فقط گهـگاهی

ازهیجان زیادبچه ها نیش خندی میزد،خودش آنجا بودو افکارش جایی دیگر!

انگاری دنبال چیزی میگشت، در واقع این تصویر از همان سال هـــــای اول

زندگی اش در نگاهش موج میزد.از ورودی اردوگاه به سمت سالن پذیرایی

راهنمایی میشدند کـه ناگهان مسیح چشمش به کانکس اطلاعات اردوگاه

وآنتنی که بالای آن نصب بود افتادو به سمت کانکس رفت، بلافاصله پرسید

آقـــــا ببخشید!با صدای او پیره مردی که به صندلی تکیه داده بودبه سمت

صدا برگشت و گفت بفرمایید پسرم! مسیح سلام کرد و گفت:شـــما خبر

نداری بازی امروز  پرسپولیس و استقلال چی شد؟پـــــــیرمرد پرســــــید

طرفدار کدوم یکی هستی؟با بی حوصلگی بچه گانه گفت:پرسپولیس،زود

بگوچی شده؟پیرمرد گفت تیم توبرنده شده پسرم،سه تابه استقلال زدید،

تازه هیچ گلی هم نخوردید.مسیح با گفتن ممنونم هورا کشان به ســـمت

سالن پذیرایی دوید،باورود به سالن توی اون جمعیت شلوغ دنبال دوستش

امیرخــسرو می گشت،بلافاصله امیرخسرو از بین جمعیت نشسته بلـــند

شـد و با اشاره جایی را که نشسته بود به مسیح نشان داد. مســــیح به

طرف امیرخسرو رفت و همان طوری که از بین میزها عبور میکرد به هــمه

میگفت بچه ها پرسپولیس سه صفر زده و بعضی از بچه ها هـــــــــــــورا

میکشیدند..به امیرخسرو که رسید بغلش کرد و ذوق زده گفت: امـــــــــیر

پرسپولیس برده،هردو به هم تبریک گفتند و منتظرشام دور میز چـــــــــهار

نفره بادونفر دیگری که با هم همسفره شده بودند نشستند و ســـــرگرم

گفتگو شدند.این اولین باری بود که مسیح و امیرخسرو در بیست ساعـت

گذشته کنارهم راحت حرف میزدند،چراکه مسئول انظباط بچه ها دراتوبوس

در همان ساعات اولیه ی سفر مسیح و امیرخسرو را به خـــــــــاطـــــــــر

شیطنت بازیگوشی بسیار از هم جدا کرده بود و جای هردویـشان راعـوض

کرد.در چهره مسیح دیگر خستگی پیدا نبود، شاید خبر پــــــــیرمرد(آقــای

شهرآبادی) خستگی را از تنش خارج کرده بود،با حاضر شدن شـام توسط

گارسون ها هر چهار نفر به همراه بقیه ی بچه ها مشــغول خوردن شدند.

مسيح غرق در افكارش روي يكي از تخت خواب هاي گلستان هفـــــت از

مجموع بيست و چهار گلستاني كه در اردوگاه تربيتي،تفريحي چابكــــسر

براي استراحت واقع بود دراز كشيده بود و طبق عادت هميشگي به نقطه

ي نامعلومي چشم دوخته بود تا چشمانش سنگين شد و به خواب رفـت.

صبح با صداي الله اكبري كه از بلندگوي اردوگاه به گوش ميرسيد هـمه ي

بچه ها بيدار و يكي پس از ديگري به جماعت حاضر در نماز صبح اضــــافه

شدند... پس از صرف صبحانه بچه ها دو ساعتي در اختيار خود بودنـــــد و

سپس با ميني بوس هاي اردوگاه به نزديكي يك رودخانه ي كوچك كه ازدل

كوه مي آمد رفتند و عصر هنگام برگشتن از يك كارخانه توليد چاي ديــــدن

كردند و شب هنگام به اردوگاه برگشتند.

روزهاي اردوگاه يكي پس از ديگري مي گذشت و هر روزبراي تنوع وعوض

شدن حال و هواي بچه ها از كارخانه ها و مناطق جذاب جنگل هاي شمال

ديدن ميكردند و ناهار را در جنگل هاي بكر صرف ميكردند.

پنجمين روز اقامت دراردوگاه بود كه بچه ها رابراي خريد به بازار رشت بردند

و جهت خريد آنها را در اختيار خود گذاشتند. مسيح و اميرخسرو به همــراه

ديگر بچه ها گشت ميزدند كه ناگهان چشمش به دكه ي روزنامه فروشي

افتاد وبي درنگ به سمتش رفت،روي سردر دكه روزنامه و مجلات مزين به

عكس هاي جذاب آويزان بود،،مسيح تيتر همه رايكي پس از ديگري ميخواند

تا اينكه نگاهش به عكس فرشاد پيوس روي جلد هفته نامه اي به اســـــم

ماهان رسيد،بلافاصله يه دونه از آن را خريد و دور از چشم بچه ها توي كوله

پشتي اش گذاشت...

ظهر روز چهار شنبه با اعلام بلندگوی اردوگاه تمام بچه ها در سالن بــرای

شنیدن ادامه برنامه روزهای آینده جمع شده بودند،مسیح و امیرخسرو در

کنار هم نشسته و منتظر بودند تا آقای علاءالدین مدیر برنامه های اردوگاه

برنامه ی عصر چهارشنبه و عصرپنج شنبه را به همه اعلام کندمسیح هم

که زمزمه هایی از بچه ها درباره ی تمدید مدت اقامتشان شنیده بودبا بی

حوصلگی به حرف های مدیر اردوگاه  گـــــوش میداد.آقای عائالدین ابتدا با

لحنی خاص گفت:از امروز به مدت هشت روز دیگه اقامت شـما بچه های

دوست داشتنی و خوب در این اردوگاه تمدید شد!با اعلام این خبر صدای

جیغ وهورای بچه ها بلند شد،مدیر اردوگاه بلافاصله اعلام کرد:اینقدر عجله

نکنید،شوخی کردم،شما فردا برخلاف میل ما اینجا را ترک میکنید و ما هم

ازاینکه نتوانستیم بسشتر درخدمتتان باشیم ناراحتیم،مسیح که تا آن موقع

با ابروهای در هم کشیده به حرف های او گوش میدادناگهان خنده بر لبش

آمد و به تنهایی کف زد،وقتی به خودش آمد که دید تنها خودش از این خبر

خوشحال است و به تنهایی دست میزند نشست و سرش راپایین انداخت.

آقای علائالدین در ادامه ی سخنانش گفت:ما نهایت سعی تلاشـــــمان را

کردیم اما نشد،درهر صورت شما باید تا فردا عصرخود را آماده ی رفتن کنید

وسپس بچه ها وسپس بچه ها را در اختیار خود گذاشت.عصرپنج شنبه فرا

رسید،هفده دستگاه اتوبوس برای برگرداندن بچه ها به شهرهایشان جلوی

اردوگاه صف کشیدند،بچه ها دسته دسنه سوار اتوبوس میشدند و اتوبوس

ها یکی پس از دیگری راه می افتادند.

مسیح طبق معمول کنار امیرخسرو نشسته بود و با حوصلگی از روزهـای

اردوگاه که در مذاق امیرخسرو شیرین وبرای او یک مسافرت طولانی بــود

حرف میزد..ساعتی نگذشته بود که بچه ها یکی پس از دیگری خــــــواب

میرفتند و هوا مثل جاده ی پیش روی اتوبوس تاریک میشد...ساعت نه بود

که بچه ها را برای نماز شب وصرف شام جلوی رستورانی در قزوین بـیدار

کردند.

امیرخسرو با گفتن بداخلاق پاشو مسیح را از خواب بیدار کرد،هـــــــردو از

اتوبوس پایین رفتند و ساعتی بعد همه سوار بر اتوبوس شدند و به سـوی

جنوب حرکت کردند.

نیم ساعتی نگذشته بود که امیرخسرو حین حرف زدن مسیح خوابش بـرد

اما مسیح از شیشه ی اتوبوس تاریکی شب و گهکاهی شب نــــــــما یا

ماشینی که از بغلشان رد میشد را نگاه میکرد.اخم های در هم کشیده ای

او هرکسی را متوجه میکرد که غوغایی از فکرهای زیاد در ذهنش بــــــه پا

است....

شب سردزمستانی از نیمه گذشته بود،جزء صدای ضربه های آرام انگشت

های دست بر روی صفحه کلید کامپیوتر صدایی شنیده نمیشد. مســـــیح

لحظه ای مکث کرد و بلند شد و رفت کنار پنجره ی اتاق ایستاد،پنجره را باز

کرد،صورتش در مسیر باد سردی که از پنجره به داخل اتاق می اومد قــــرار

گرفت و بی آنکه خود را کنار بکشد در قاب پنجره ایستاد و تن خسته اش را

به آغوش باد سپرد.

چند دقیقه بعد برگشت و نگاهی به ساعت چوبی اتاق انداخت،عقربه های

ساعت دو و سی دقیقه ی نیمه شب را نشان میداد،مسیح پنجره را بست 

و برگشت پشت کامپیوتر روی صندلی نشست و نوشته های خود را مـرور

می کرد. انگشتانش را روی کلیدهای کیبوردتنظیم کرد و میخواست چـیزی

بنویسد که ناگهان در چشمانش دردی احساس کرد که باعث شد دست از

نوشتن بکشد. بلافاصله نوشته هایش را ذخیره کرد و کامپیوتر را خامـــوش

کرد و توی رختخواب خزید.

صورتش زیر نور ملایم چراغ خوابی که توی تاریکی اتاق رنگ صورتی اش را

بر روی در و دیوار و سقف اتاق پاشیده بود قرمز نشان میداد.غــرق افکاری

نامعلوم بود که چشم های خسته اش بسته شد و به خوابی عـــمیق فرو

رفت...  ادامه دارد

با عرض پوزش از شما عزیزان بابت تاخیر در ارائه ی قسمت پنجم داستان

ماهان به اطلاع رسانده میشود که هفته آینده قسمت پنجم به روز میشود

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 11:42  توسط   | 
 

           

نازیــلا نجـف آبادی،خدیجه مداحـــــی،ســـارا دخــــــــتری که قلبش برای

پرسپولیس میتپه ازکـــرج، زینت دیزآبادی،مهسا مزاحم قرمز، مـــــــــــــینا

پژمانفرد،پــگاه ارشــــــــــدی،لیلی کریــــــمی،فاطــمه ازخواهران همیشه

غــریب، پریسا تحریری،جواد کاکا، جمـیله بابایی، ریکاردو کــــاکا،مریـــــــم

                                درویشی، مریم11

 

تیرماه از تولد سرخ شما گــرما گرفتـــــه،تولـــــدشما و

دیــــــگر دوســتان متــولد این مـــــاه سفارشی مبارک

 

              از طرف مدیریت وهواداران هفته نامه سه شنبه هــا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 11:1  توسط   | 
      حسن ختام این شماره ترانه ی وعده ی ما لب دریا از مریم حیدرزاده

   

روی عکســــــــــــــا گرد و خاکه       بیشـتر دلا هــــــــــــــــــــــــلاکه

قحطی گلای پــــــــــــــونه ست       تقدیرا دست زمونه ســـــــــــــت

عهد و پیمونا شکـــــــــــــــسته        رشته ی دلا گســـــــــــــــــسته

تقویما رو ماه تیــــــــــــــــــــــره       زندونا پر اســـــــــــــــــــــــــــیره

آدما یا همه مـــــــــــــــــــــــردن       یا که مات و دل ســـــــــــــــپردن

عصر ما عصر فریـــــــــــــــــــــبه      عصر اسمای غریــــــــــــــــــــــبه

عصر پژمردن گلـــــــــــــــــــدون       چترای سیاه تـــــــــــــــــــو بارون

مرگ آواز قنـــــــــــــــــــــــــاری       مرگ عکس یادگــــــــــــــــــــاری

تا دلت بخواد شـــــــــــــــــکایت       غصه ها تا بینـــــــــــــــــــــــهایت

دلای آدما تنــــــــــــــــــــــــــگه       غصه هم گاهی قشـــــــــــــــنگه

چشما خونه ی ســـــــــــــــواله       مهربون شدن محــــــــــــــــــــاله

حک شده روی هر دیــــــــــواری       که چرا دوسم نــــــــــــــــــــداری

خونه هامون پر نـــــــــــــــــــرده       پشت هر پنجره پـــــــــــــــــــرده

تا دلت بخواد مســـــــــــــــــافرتا       بخوای عاشق و شـــــــــــــــــاعر

شبا سرد و بی عروســـــــــــک       دلای شکسته از شــــــــــــــــــک

زلفای خیبی پریشـــــــــــ ـــــون       خط زدن رو اسم مجــــــــــــــــنون

شهری که سرش شـــــــــلوغه       وعده هاش همه دروغــــــــــــــــه

چشمای خیره به جــــــــــــــاده       عشوه های نخـــــــــــــــــــــــریده

آســــــــــــــــــــــــــمونا پر دوده       قلب عاشقا کـــــــــــــــــــــــــبوده

گونه ی گلـــــــــــــــــــــــــــدونا       زرده رفته و بر نمـــــــــــــــی گرده

آدما بی ســـــــــــــــــــرگذشتن       آهوا بدون دشـــــــــــــــــــــــــــتن

دفترا بدون امـــــــــــــــــــــــــضا       ماهیان بدون دریـــــــــــــــــــــــــــا

تشنه ها هــــــــــــــــــــلاک آبن      همه حرفا بی جــــــــــــــــــــــوابن

نصف زندگی نگاهــــــــــــــــــــه       بقیش هـــــــــــــــــــــــــمه گناهه

خدا رو انگار گذاشـــــــــــــــــتن       رو زمن و بر نــــــــــــــــــــــداشتن

در و دیوارا سیــــــــــــــــــــــاهه       آدرسامون اشــــــــــــــــــــــــتباهه

شب و روزا پـــــــــــــــــــر عادت      وقت که شد شاید عبـــــــــــــــادت

خدا مال غصــــــــــــــــــــه هاته       وقتی غم داری خــــــــــــــــــــداته

روی آینه ها غبـــــــــــــــــــــاره       شیشه ی پنجره ی تـــــــــــــــــاره

بغضا بی صدا و کالـــــــــــــــــه        همه از فکر و خـــــــــــــــــــــــیاله

قلک خوبیا خـــــــــــــــــــــــالی       مهربونیا خیــــــــــــــــــــــــــــــالی

قفسا پر پرنــــــــــــــــــــــــــده       لبای بدون خـــــــــــــــــــــــــــــنده

نه شنیدنی نه گوشـــــــــــــی       نه گلی نه گلفروشـــــــــــــــــــــی

مرگ جشنای تــــــــــــــــــــولد       مرگ اون دلی که گــــــــــــــم شد

خستگی بی اعــــــــــــــتمادی       شک و تـــــــــــــــــــــــــردید زیادی

امتحانای مــــــــــــــــــــــــــکرر       لونه های بی کــــــــــــــــــــــــبوتر

مشقامون بدون امضــــــــــــــــا       اسممون همیشه رســــــــــــــــــوا

نمره های عشقمون تــــــــــــک       بامامون بــــــــــــــــــــــدون لک لک

همه غایب تو دفــــــــــــــــــــتر        مث بالای کــــــــــــــــــــــــــــبوتر

خونه ها بدون باغــــــــــــــــــچه      بدون حافظ و طاقـــــــــــــــــــــــچه

نه برای عشق میلـــــــــــــــــی      نه کسی به فکر لیــــــــــــــــــــلی

دیگه پشت در بســــــــــــــــــته       کسی بیدار ننــــــــــــــــــــشسته

نه کسی نه انتــــــــــــــــــظاری      نه صدای بی قـــــــــــــــــــــــراری

واسه عاشــــــــــــــــــــــــــقی       که دیره لااقل دلت نــــــــــــــــگیره

کاش تو قحطی شـــــــــــــقایق       باز بشیم سوار قایــــــــــــــــــــــق

بشینیم بریم تو دریــــــــــــــــــا        من و تو تنهای تنــــــــــــــــــــــــها

ماهیا خیلی امــــــــــــــــــــینن        نمی گن اگه ببــــــــــــــــــــــــینن

انقدر می ریم که ساحـــــــــــل        از من و تو بشــــــــــــــــــــه غافل

قایق و با هم می رونــــــــــــیم       می ریم اونجاها می مونیــــــــــــم

جایی که نه آسمونـــــــــــــــش      نه صدای مــــــــــــــــــــــــردمونش

نه غمش نه جنب و جـــــــــوش       نه صدای گلفروشــــــــــــــــــــش

مث اینجا ‌آهنی نیســـــــــــــت       خوبه اما گفتنی نیســــــــــــــــــت

پس ببین یادت بمــــــــــــــــونه       کسی ام اینو ندونـــــــــــــــــــــــه

زنده بودیم اگه فــــــــــــــــــــردا      وعده ی ما لــــــــــــــــــــــــب دریا

صبح پاشو بدون ساعــــــــــــت      که فراموش بشــــــــــــــــــه عادت

نره از یاد تو زیـــــــــــــــــــــــــبا      وعده ی ما لــــــــــــــــــــــــب دریا

شماره بعدی سه شنبه ۲۰ تیرماه ۹۱ به روز میشود


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 10:36  توسط   | 
درباره من
آمار و امکانات